امروز بعد اینکه از پادگان اومدم تصمیم گرفتم یکم استراحت کنم. خستگی زیاد حوصله ایی واسه آدم نمیزاره. مخصوصا وقتی تو پادگان هم با بچه ها بحثت بشه. سر مسائل بی خودی. زیر آب زنی و....
خیلی دوست دارم خدمتم تموم بشه. نه برای اینکه آزاد بشم و بتونم ول بچرخم و برم دنبال خوش گذرونیم. نه. بلکه از دست یه سری هم خدمتی مخرفی که فقط از زندگی زیراب زدن و پشت آدم حرف زدن رو بلد شدن.
تا اومدیم یکم جاوا بخونیم و یه الگوریتم ساده مرتب سازی رو کار کنیم اعصاب نداشتمون ریخت به هم. وقتی میبینم نمیتونم یه الگوریتم ساده رو پیاده سازی کنم حالم از خودم بهم میخوره. پس چی یاد گرفتی تو اون دانشگاه مسخره. وقتی هم با یه سرچ کوچیک جوابتو از اینترنت بدست میاری بیشتر به خودت فحش میدی و میبینی که غلط املایی (syntax) داشتی. متاسفانه این شرایط حال ادمو بد میکنه. وقتی میبینی هیچی یادت نیست. وقتی میبینی همه دارن پیشرفت میکنن و میبینی طرف میلیون و میلیونه که داره خرج میکنه تا بتونه پیشرفت کنه تو زندگیش، تویی و یه کتاب مسخره رگه از طلا که هروقت میخونیش حالت رو خوب نمیکنه.
کاش یه قدرتی چیزی بود که آدم بدست میاورد و به اندازه ایی که نیاز داشت از اون قدرته استفاده میکرد. بلکه بتونه مشکلاتشو حل کنه بعد به ادامه زندگیش برسه.
وقتی میبین طرف با .......
بیخیال. امروز از اون روزاست که حتی خودت به پاره شدن پوتین سربازیت هم گیر میدی ....
برچسب:
نویسنده: آرین باقری